حکایتی از عبید زاکانی
حکایتی از عبیدزاکانی
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله های عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟
گفت: میدانند که به خود چنان مشغول شویم که
ندانیم در چاهیم یا چاله.
پرسيدم: اگر باشد در میان ما
کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند، چه ؟
گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خودمان بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به ته چاله باز گردانیم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:6 توسط مدیر وبسایت
|